تبليغاتX
قلم های گویا

قلم های گویا

مغالطه درباره «حاكميت ملت بر سرنوشت خويش»

ترديدى وجود ندارد كه روح كلى قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، حاكميت «خدا» و «اسلام» است. از اين رو «اسلامى بودن» شاخصه انفكاك ناپذير و قطعى نظام ما است. در اين راستا، همان‌گونه كه در اصل چهارم قانون اساسى آمده، در بعد قانون و قانون گذارى، تمامى قوانين بايد منطبق بر احكام و شريعت مقدس اسلام باشد. تشخيص اسلامى بودن قوانين نيز طبق قانون اساسى بر عهده فقهاى شوراى نگهبان است. البته اعضاى شوراى نگهبان 12 نفر و مركّب از 6 فقيه و 6 حقوق دان هستند، اما در مورد انطباق و عدم انطباق قوانين مصوب با قوانين اسلامى، فقط 6 عضو فقيه اين شورا نظر مى‌دهند. آيا مدعيان قانون گرايى و كسانى كه خود را حافظ و مجرى قانون اساسى قلمداد مى‌كنند و مى‌گويند تغيير قانون اساسى خيانت است، آيا به اين گونه اصول قانون اساسى هم توجه و اعتقاد دارند؟ ما اگر از قانون اساسى حمايت مى‌كنيم به لحاظ وجود همين اصل و ساير اصول مشابه آن است كه بر اجراى اسلام و احكام اسلامى تأكيد كرده است. اگر جز اين باشد ما به چيزها و كسان ديگر، سرى نسپرده ايم تا آنان به عنوان اعلاميه حقوق بشر و امثال آن، مطالبى را مطرح كنند. ما فقط به خدا و اسلام سر سپرده ايم و بس. اگر به قانون اساسى احترام مى‌گذاريم به علت وجود همين اصل چهارم است كه مى‌گويد هر چه بر خلاف موازين اسلامى باشد اعتبارى ندارد. اسلامى بودن يا نبودن هم نه به هر قرائتى، بلكه فقط به قرائت فقهاى شوراى نگهبان كه از زمره عالى ترين فقهايى هستند كه در كشور وجود دارند.

بنابراين معناى حاكميت مردم بر سرنوشت خويش اين نيست كه مردم حق دارند هر چه را دلشان بخواهد بر اساس رفراندوم و رأى ريزى حاكم كنند گرچه صد در صد خلاف اسلام باشد! براى مثال، آيا مردم مجازند كه وضعيت مطبوعات، راديو و تلويزيون، سينماها، زنان و... را بر خلاف احكام اسلام تغيير دهند و ارزش‌هاى اسلامى را زير پا بگذارند؟! آيا كسانى از مسؤولان حق دارند به نام مردم، اموال بيت المال را براى رقاصه‌ها و خواننده‌ها و نوازنده‌هاى زمان شاه و كسانى كه عليه همين نظام با همين قانون اساسى و با همين دولت مخالفند، صرف كنند؟! آيا وزير ارشاد اين مملكت مى‌تواند به بهانه حاكميت مردم بر سرنوشت خويش، اين گونه افراد را با تشريفات و احترام بياورد و از آنها پذيرايى كند و بعد هم سيمرغ و دلفين بلورين به آنها جايزه بدهد؟! اگر ادعاى آقايان ـ و البته به دروغ ـ اين است كه ما مى‌خواهيم حاكميت مردم را احيا كنيم، پس اصل دوم و چهارم قانون اساسى چه مى‌شود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 10:30  توسط کاتب  | 

مغالطه درباره «حاكميت ملت بر سرنوشت خويش»

اصل دوم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران مى‌گويد:

«جمهورى اسلامى، نظامى است بر پايه ايمان به خداى يكتا (لااله الاالله) و اختصاص حاكميت و تشريع به او و لزوم تسليم در برابر امر او».

طبق اين اصل آيا مردم حق دارند كه احكام خدا را نسخ كنند؟! آيا معناى اين اصل اين است كه مردم بگويند ما نظام اسلامى نمى‌خواهيم؟! آيا معناى «جمهورى اسلامى» اين است كه بر اساس «جمهوريت» مى‌توانيم از «اسلاميت» نظام دست برداريم؟! اساس جمهورى اسلامى بر اين است كه حق تشريع و قانون گذارى، مخصوص خدا است. كسانى كه قسم خورده‌اند از اين قانون اساسى حمايت كنند، چرا اصل دوم آن را فراموش مى‌كنند؟

هم چنين اصل چهارم قانون اساسى مى‌گويد:

«كليه قوانين و مقررات مدنى، جزايى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سياسى و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامى باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانين و مقررات ديگر حاكم است...».

با توجه به اين اصل، آيا معناى اصل 56 اين است كه مردم حق دارند قانون اسلام را تغيير بدهند چون حاكم بر سرنوشت خودشان هستند؟! خداوند روح مرحوم حاج شيخ مرتضى حائرى(قدس سره) را با اولياى خودش محشور كند. اين جمله آخر كه: «اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانين و مقررات ديگر حاكم است» با پافشارى ايشان در قانون اساسى آمد. يعنى اگر اصل ديگرى در خود قانون اساسى بود كه ظاهر آن با اين اصل سازگارى نداشت، اين اصل بر آن حاكم است. گويا آن روز به ذهن نورانى بعضى از كسانى كه در مجلس خبرگان قانون اساسى شركت داشتند، رسيد كه شايد روزى كسانى بيايند و بگويند ما از قانون اساسى قرائت جديدى داريم و معناى قانون اساسى چيز ديگرى غير از اين است كه شما مى‌گوييد! آرى، قانون اساسى كه جاى خود دارد، اينان همان كسانى‌اند كه مى‌گويند ما از اسلام قرائت جديدى داريم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:29  توسط کاتب  | 

شيعه‌هاى مدرن!

از نظر شيعه ترديدى وجود ندارد كه حكومت حضرت على(عليه السلام) و مشروعيت آن، الهى و خدايى بود، نه اين كه بيعت مردم به آن حضرت و حكومتشان مشروعيت بخشيده باشد. البته اين بيعت مردم بود كه زمينه اِعمال حقى را كه خداى متعال براى آن حضرت قرار داده بود فراهم كرد؛ اما اين غير از آن است كه بگوييم بيعت مردم براى آن حضرت مشروعيت و حق حكومت ايجاد كرد. اين همان نقطه تمايز بحث «مشروعيت» و «مقبوليت» است كه ما در جاى خود به تفصيل از آن سخن گفته ايم.1

اما به راستى چرا امروزه برخى از افرادى كه ادعاى تشيع دارند، در مسأله خلافت و ولايت ائمه(عليهم السلام) اين گونه موضع گيرى مى‌كنند؟ حقيقت اين است كه قصد اصلى آنها مسأله «ولايت فقيه» است. «ولايت فقيه» در واقع ادامه ولايت ائمه(عليهم السلام) است. از اين رو هر مبنايى را كه در مسأله خلافت و ولايت ائمه(عليهم السلام) بپذيريم، ولايت فقيه را نيز بر اساس همان مبنا توجيه خواهيم كرد. از اين رو اين عده در صددند با تشكيك در مبناى مشروعيت و حق حاكميت ائمه(عليهم السلام) اساس ولايت فقيه را سست كنند. اگر گفتيم مشروعيت حكومت اميرالمؤمنين(عليه السلام) مبتنى بر رأى و بيعت مردم بوده، در مورد ولايت فقيه هم مى‌توانيم بگوييم مشروعيت حكومت فقيه بستگى به رأى و انتخاب مردم دارد. از اين رو آنها در واقع ريشه را مى‌زنند تا شاخه خود به خود بخشكد. مى‌گويند: حكومت حضرت على(عليه السلام) هم از طرف مردم بود؛ بنابراين اگر روزى مردم ولىّ فقيه و حكومت او را نخواستند، بايد از بين برود! چرا كه مردم حاكم بر سرنوشت خودشان هستند!

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1390ساعت 8:25  توسط کاتب  | 

شيعه‌هاى مدرن!

با توجه به شبهات مختلفى كه امروزه القا مى‌شود ما بايد بسيار مراقب باشيم كه در مسأله خلافت و امامت تحت تأثير وسوسه‌هاى خناسان قرار نگيريم. از ديدگاه ما شيعيان، خلافت و امامت منصبى الهى است كه خداى متعال به اهل بيت(عليهم السلام) داده است و مردم نقشى در اين زمينه ندارند. به عبارت ديگر، آنان ولايت و حق حاكميت و مشروعيت خويش را از مردم نمى‌گيرند بلكه اين مسأله با نصب و تعيين خداى متعال انجام مى‌پذيرد. البته برادران اهل تسنّن در اين مسأله با ما اختلاف نظر داشته و دارند و اين امر تازگى ندارد. آنچه تازگى دارد اين است كه در زمان ما برخى از كسانى كه ادعاى تشيع دارند منكر اين امر شده اند! متأسفانه حتى برخى از اين افراد كسانى هستند كه لباس روحانيت شيعه را بر تن دارند! اين امر نشان مى‌دهد كه فتنه تا چه حد جدّى و مهم است. بسيار جاى تعجب و تأسف است كه در حكومتى كه به نام اهل بيت(عليهم السلام) بر پا شده است كسانى اصلى ترين عقايد اسلامى را، آن هم به نام دفاع از تشيع، انكار مى‌كنند! متأسفانه برخى از اين افراد نيز كسانى هستند كه حرفشان در مردم نفوذ دارد. اين مسأله براى ما بسيار سنگين است و جا دارد كه براى آن خون بگرييم و بايد بسيار مراقب باشيم كه اين شياطين ما را فريب ندهند و اعتقادمان را در مسأله ولايت وخلافت از كفمان نربايند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 8:23  توسط کاتب  | 

روزى صبر و روزى جنگ، چرا؟

سؤال ديگرى كه در اين جا مطرح مى‌شود اين است كه چرا حضرت على(عليه السلام) پس از دست يابى به خلافت تغيير روش داد و با مخالفان خود (اصحاب جمل، صفين و نهروان) مماشات نكرد و تقريباً تمام دوران حكومتش را به جنگ گذراند؟ اگر حضرت با آنها مماشات مى‌كرد و كمى حوصله به خرج مى‌داد، نه تنها اين همه خون و خون ريزى نمى‌شد، بلكه چه بسا خودش هم به شهادت نمى‌رسيد. زمينه ترور و شهادت آن حضرت را خوارج فراهم كردند؛ اگر با خوارج نمى‌جنگيد، شايد كسانى هم در صدد كشتن آن حضرت(عليه السلام) برنمى آمدند.

پاسخ اين است كه: حضرت على(عليه السلام) مى‌دانست كه پس از رسول الله(صلى الله عليه وآله) تنها نمونه حكومت معصوم و حكومت اسلامى تا ظهور حضرت ولى عصر ـ عجل اللّه فرجه الشريف  ـ حكومت آن حضرت است. بنابراين آن حضرت بايد در دوران حكومت خود الگويى كامل از حكومت اسلامى به دنيا ارائه مى‌كرد؛ چرا كه در دوران سه خليفه قبلى چنين الگوى كاملى نشان داده نشده بود. به خصوص در زمان خليفه سوم، حكومت اسلامى با حكومت‌هاى سلطنتى و امپراتورى چندان تفاوتى نداشت؛ زيرا متصديان حكومت اموال بيت المال را تصرف مى‌كردند و رشوه خوارى، باند بازى و خويش و قوم گرايى و برخى فسادهاى ديگر رواج پيدا كرده بود. همين امور نيز باعث شد كه مردم شورش كرده و خليفه سوم را به قتل رساندند. حكومتِ ديگرِ صدر اسلام نيز حكومت معاويه است كه آن نيز از همان ابتدا با حكومت سلاطين و امپراتورى‌ها تفاوتى نداشت. در حكومت او مشروب خوارى، رامش گرى و موسيقى به صورت كاملا علنى وجود داشت. البته شايد آنها هم مثل برخى افراد در زمان ما مى‌گفتند موسيقى اسلامى است! در هر صورت، با توجه به اين مسايل، على(عليه السلام) بايد در آن فرصت چند ساله، نمونه‌اى از حكومت اسلامى ارائه مى‌داد كه تا روز قيامت الگو باشد و اگر كسانى بخواهند حكومت حق را تشكيل بدهند، بدانند كه بايد چگونه رفتار كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 7:21  توسط کاتب  | 

همراهى على(عليه السلام) با جامعه غير اسلامى؟

ترديدى نيست كه مخالفت آگاهانه با حضرت على(عليه السلام) مساوى با كفر است. كسى كه حكم خدا را آگاهانه رد كند، قطعاً در باطن كافر است، گرچه در برخى صور حكم به كفر ظاهرى او نشود. بر اين اساس، و با توجه به اين كه حضرت على(عليه السلام) از جانب خداى متعال براى حكومت نصب شده بود. بايد بگوييم جامعه‌اى كه اين حكم خدا و حق على(عليه السلام) را ناديده گرفت جامعه‌اى كافر بود (هر چند كفر باطنى باشد). اكنون با عنايت به اين مسأله، سؤالى كه پيش مى‌آيد اين است كه چرا با اين همه، حضرت على(عليه السلام) مى‌خواست آن جامعه كافر را حفظ كند؟!

در پاسخ مى‌توان گفت، اسلامى و غيراسلامى بودن جامعه از امور تشكيكى است و مراتب دارد و به اصطلاح، امر آن داير بين «همه يا هيچ» نيست. زمانى، تمام احكام اسلام در جامعه اجرا و تمام ارزش‌هاى اسلامى پياده مى‌شود و در رأس آن هم امام معصوم(عليه السلام) است؛ اين جامعه ايده آل وصددرصد اسلامى است. اما هر قدر به احكام و ارزش‌هاى اسلامى كمتر توجه شود، جامعه از اسلامى بودن كامل و از مرتبه صد فاصله مى‌گيرد و مراتب نازل ترى از «جامعه اسلامى» را خواهيم داشت.

از اين رو اولا، مادامى كه در جامعه صحبت از اين است كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و قرآن حق هستند و احكام و ارزش‌هاى اسلامى كاملا رعايت مى‌شود، جامعه ايده آل اسلامى است. اگر روزى با برخى توجيهات و شبهه افكنى‌ها بعضى از احكام را ترك كرده، برخى را بگويند مصلحت نيست و برخى را بگويند معنى آيه اين نيست و قرائت ما چيز ديگرى است و...، باز هم به اسلامى بودن اصل جامعه ضررى نمى‌زند. بنابراين مادامى كه اين تفكر حاكم است كه اسلام، قرآن و احكام اسلامى حق است، مرتبه‌اى از حكومت اسلامى وجود دارد و چنين كشور و جامعه‌اى كافر نيست، گرچه افرادى در آن ـ در ظاهر يا فقط در باطن ـ كافر باشند.

ثانياً، اگر بر فرض، اكثريت يك جامعه كافر شوند و نظام هم ديگر نظام اسلامى نباشد، اما اگر اميد اين باشد كه در آينده بتوان همين افراد را اصلاح كرد، باز لازم است به عنوان مقدمه، وحدت را حفظ كرد تا روزى كه بتوان حكومت حقى را براى آنها ايجاد كرد. در اين فرض، حكومت، حكومت كفر است، ديگر صحبت از احكام اسلامى هم نمى‌شود و همان احكام جاهليت را دوباره زنده كرده‌اند يا طبق فرهنگ غربى و احكام كشورهاى اروپايى عمل مى‌كنند؛ اما اگر اميدى هست كه بعد از چندى حكومتى اسلامى سر كار بيايد، نبايد اختلاف ايجاد كرد. شاهد اين مدعا سخن قرآن است، هنگامى كه حضرت موسى(عليه السلام) به كوه طور رفت، به برادرش هارون فرمود: در نبود من تو جانشين منى. مواظب باش بين بنی اسرائيل، اختلاف ايجاد نشود. پس از رفتن حضرت موسى(عليه السلام) ، داستان سامرى پيش آمد. گوساله‌اى درست كردند و عده‌اى مشغول پرستش گوساله شدند. عكس العمل حضرت هارون اين بود كه فقط به نصيحت اكتفا كرد؛ چرا كه دستور نداشت با آن گوساله پرست‌ها بجنگد. وقتى حضرت موسى(عليه السلام) برگشت و مشاهده كرد عده زيادى از مردم ـ در بعضى روايات هست كه بيش از نصفشان ـ گوساله پرست شده اند، بسيار عصبانى شد. يقه برادرش حضرت هارون را گرفت كه چرا گذاشتى اينها كافر و مشرك شوند؟ حضرت هارون پاسخ داد: يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي؛1 دست از سر و ريش من بردار، إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛2 اينها نزديك بود مرا بكشند، نمى‌توانستم كارى انجام بدهم. هم چنين عذر ديگر حضرت هارون اين بود كه: إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ؛3 من اگر در اين فاصله ده روزى كه به پايان چهل روز مانده بود جنگى به راه مى‌انداختم، بين بنى اسرائيل اختلاف مى‌افتاد. از اين رو من اين چند روز را تحمل كردم تا اين وحدت از هم نپاشد تا خودت برگردى و هر طور صلاح است عمل كنى.

پس با اين كه گوساله پرست و كافر شده بودند، حضرت هارون آنها را طرد نكرد، بلكه مماشات نمود، به اميد اين كه حضرت موسى(عليه السلام) خودش برگردد و دستور خدا را درباره آنها اجرا كند. بنابراين حتى ـ العياذ بالله ـ با ظهور كفر در يك جامعه اسلامى، باز هم اگر اميدى باشد كه به تدريج از طرقى خاص، زمينه‌اى فراهم شود كه دوباره مردم هدايت شده و حكومت اسلامى برقرار شود؛ باز هم صبر كردن و خون دل خوردن جا دارد تا چنين روزى فراهم شود. حضرت على(عليه السلام) نيز با علم امامتش مى‌دانست كه مردم روزى دوباره به حق بازخواهند گشت و نوبت او خواهد رسيد. از اين رو 25 سال صبر كرد تا روزى بيايد كه بتواند احكام دين را كامل اجرا كند و آب رفته را به جوى بازگرداند.


1. طه (20)، 94.

2. اعراف (7)، 150.

3. طه (20)، 94.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 9:18  توسط کاتب  | 

مغالطه درباره «حاكميت ملت بر سرنوشت خويش»

مسأله «حاكميت انسان بر سرنوشت خويش» از جمله مغالطاتى است كه در سال‌هاى اخير زياد مطرح مى‌شود. در اصل پنجاه و ششم قانون اساسى ما نيز به اين مسأله اشاره شده است. بر اساس اين قاعده، عده‌اى در صددند نتيجه بگيرند كه مردم در هر حوزه اى، هرچه را كه بخواهند همان بايد تحقق يابد و خواست مردم تأمين شود؛ چرا كه مقتضاى «حاكميت انسان بر سرنوشت خويش» چيزى جز اين نيست.

در اين باره بايد بگوييم كه حق حاكميت يك ملت بر سرنوشت خويش، يك بعد خارجى و بين المللى و يك بعد داخلى دارد. از بعد خارجى و بين المللى مقتضاى اين اصل آن است كه هيچ ملت و دولتى حق حاكميت بر مردم كشور ديگر و دخالت در تعيين سرنوشت آنان را ندارد و هر ملتى خود بايد در مورد سرنوشت خويش تصميم گيرى كند. با لحاظ اين بُعد، آمريكا و هيچ ابرقدرت و دولتى حق ندارد براى ملت ما تصميم بگيرد. از بعد داخلى نيز مقتضاى اين اصل آن است كه در داخل جامعه اسلامى ايران كسى از پيش خود، حق حكومت و حاكميت بر ديگرى ندارد.

اما سؤال اين است كه اگر خدا براى كسى حق حاكميت قرار دهد چطور؟ آيا آن را هم نفى مى‌كنيم؟ آيا قانون اساسى ما مى‌گويد، مردم حق دارند حتى حاكميت خدا را هم نفى كنند؟! آيا «اسلاميت» اين نظام چنين تفسيرى را برمى تابد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 7:28  توسط کاتب  | 

وداع حضرت علی علیه السلام با حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

 علی علیه السلام پس از به خاک سپاری یار دیرینه و همراه روزگار خوشی‏ها و تلخی‏های خود، در کنار تربت آن عزیز، با رسول خدا چنین درد دل کرد:

«السلام علیک یا رسول الله عنی . والسلام علیک عن ابنتک و زائرتک والبائتة فی الثری ببقعتک والمختار الله لها سرعة اللحاق بک . قل یا رسول الله عن صفیتک صبری وعفا عن سیدة نساء العالمین تجلدی . الا ان لی فی التاسی بسنتک فی فرقتک موضع تعز فلقد وسدتک فی ملحودة قبرک وماضت نفسک بین نحری وصدری . بلی وفی کتاب الله [لی] انعم القبول «انا لله وانا الیه راجعون‏» قد استرجعت الودیعة واخذت الرهینة واخلست الزهراء فما اقبح الخضراء والغبراء، اما حزنی فسرمد واما لیلی فمسهد . وهم لا یبرح من قلبی او یختار الله لی دارک التی انت فیها مقیم . کمد مقیح و هم مهیج . سرعان ما فرق بیننا والی الله اشکو وستنبئک ابنتک بتظافر امتک علی هضمها . فاحفها السؤال والستخبرها الحال . فکم من غلیل معتلج‏بصدرها لم تجد الی بثه سبیلا . وستقول ویحکم الله وهو خیر الحاکمین . سلام مودع لا قال ولا سئم . فان انصرف فلا عن ملالة وان اقم فلا عن سوء ظن بما وعد الله الصابرین . واها واها والصبر ایمن واجمل .

ولولا غلبة المستولین لجعلت المقام واللبث لزاما معکوفا ولاعولت اعوال الثکلی علی جلیل الرزیة . فبعین الله تدفن ابنتک سرا وتهضم حقها وتمنع ارثها ولم یتباعد العهد ولم یخلف منک الذکر والی الله یا رسول الله المشتکی وفیک یا رسول الله احسن العزاء .

صلی الله علیک و علیها السلام والرضوان;

ای پیغمبر خدا! از من و از دخترت که به دیدن تو آمده و در کنار تو زیر خاک خفته است، بر تو درود باد! همان که خداوند سرعت ملحق شدنش به تو را اختیار کرد . ای رسول خدا! پس از دختر برگزیده ‏ات شکیبایی من به پایان رسیده و خویشتن داری من به خاطر سیده زنان جهان از دست رفته است . اما برای من پیروی از سنت تو [که همان صبر باشد] در جدایی تو موجب تسلیت است [ . ای پیامبر خدا!] تو را به دست‏ خود در دل خاک سپردم! و تو بر روی سینه من جان دادی! آری، قرآن خبر داده است که همه از خدائیم و به سوی او باز می‏گردیم . اکنون امانت ‏به صاحبش رسید، و آنچه در گرو بود گرفته شد و زهرا از دست رفت [ . پس از او] آسمان و زمین زشت می‏ نماید و هیچگاه اندوه دلم نمی ‏گشاید و شبم بی خواب است و غم از دلم نمی‏رود، تا خدا مرا در جوار تو ساکن گرداند .

[مرگ زهرا] ضربتی بود که دل را خسته و غصه را پیوسته گردانید، چه زود جمع ما به پریشانی کشیده شد . شکایت [خود را] به خدا می‏برم و دخترت خواهد گفت که امتت پس از تو با وی چه ستم‏ها کردند . آنچه خواهی از او بپرس و احوال را از او جویا شو . تا سر دل بر تو گشاید و خونی که خورده است‏ بیرون آید . او به زودی خواهد گفت و خدا که بهترین داور است [میان او و ستمکاران داوری] نماید .

[سلامی که به تو می‏دهم] سلام وداع کننده است نه از روی ملالت و کسالت . اگر می‏ورم ملول [و خسته جان] نیستم و اگر می‏مانم به وعده خدا بد گمان نیستم، به خاطر وعده ‏ای که خداوند به شکیبایان داده است . در انتظار پاداش می‏مانم که شکیبایی نیکوتر است .

اگر بیم چیرگی ستمکاران نبود برای همیشه در کنار قبرت می ‏ماندم و در این مصیبت ‏بزرگ چون فرزند مرده جوی اشک از دیدگانم می‏راندم .

خدا گواه است که دخترت پنهانی به خاک می‏رود و در حالی که هنوز روزی چند از مرگ تو نگذشته، و نام تو از زبان‏ها نرفته، حق او برده می‏شود و از میراث او منع می‏شود .

ای رسول خدا! شکایت را به سوی خدا می‏برم و دل را به یاد تو خوش می‏دارم، که درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه. (1)
+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 22:29  توسط کاتب  | 

بقعه بقيع

گلواژه 2 ص 104

غفورزاده كاشانى «شفق‏»

جلوه جنت‏به چشم خاكيان دارد بقيع

جلوه جنت‏به چشم خاكيان دارد بقيع يا صفاى خلوت افلاكيان دارد بقيع

گر حصار كعبه را جبريل دربانى كند صد چو موسى و مسيحا پاسبان دارد بقيع

گر چه با شمع و چراغ اين آستان بيگانه است الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقيع

گرچه محصولش بظاهر يك نيستان ناله است يك چمن گل نيز در آغوش جان دارد بقيع

گرچه مى‏تابد بر او خورشيد سوزان حجاز از پر و بال ملائك سايبان دارد بقيع

ميتوان گفت ازگلاب گريه اهل نظر بى نهايت چشمه اشك روان دارد بقيع

بشكند بار امانت گرچه پشت كوه را قدرت حمل چنين بار گران دارد بقيع

تا سروكارش بود با عترت پاك رسول كى عنايت‏با كم و كيف جهان دارد بقيع

اين مبارك بقعه را حاجت‏بنور ماه نيست در دل هر ذره خورشيدى نهان دارد بقيع

اينكه ريزد از در و ديوار او گرد ملال هر وجب خاكش هزاران داستان دارد بقيع

چون شد ابراهيم قربان حسين فاطمه پاس حفظ اين امانت را بجان دارد بقيع

فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنين اينهمه همسايه عرش آستان دارد بقيع

در پناه مجتبى در ظل زين العابدين ارتباط معنوى با قدسيان دارد بقيع

باقر علم نبى و صادق آل رسول خفته‏اند آنجا كه عمر جاودان دارد بقيع

×××

قرنها بگذشته بر اين ماجرا اما هنوز داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقيع

كس نميداند چرا يا قرة عين الرسول منظره فصل غم انگير خزان دارد بقيع

آخر اينجا قصه گوى رنج‏بى پايان تست غصه و غم كاروان در كاروان دارد بقيع

خفته بين منبر و محرابى اما بازهم از تو اى انسيه حورا نشان دارد بقيع

راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت تا بكى مهر خموشى بر دهان دارد بقيع؟

شب كه تنها ميشود با خلوت روحانى‏اش اى مدينه انتظار ميهمان دارد بقيع

شب كه تاريك است و در بر روى مردم بسته‏اند زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقيع

كاش باشد قبضه خاكم در آن وادى «شفق‏» چون ز فيض فاطمه خط امان دارد بقيع

محمد جواد غفور زاده كاشانى (شفق)

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 8:49  توسط کاتب  | 

تاريخ وفات

در تاريخ وفات حضرت زهرا (ع) نيز اختلاف است عده‏اى از علماء شيعه و سنى وفات فامه زهرا (ع) را 75 روز (38) و عده اى 95 روز بعد از وفات پيامبر (ص) مى‏دانند. (39)

يكى از مواردى كه موجب اختلاف شده اين است كه در خط كوفى تقطه گذارى وجود نداشته است. واز اين رو خمس و سبعون (75 روز) و خمس و تسعون (95 روز) هر دو يكسان نوشته مى‏شده كه در خواندن و قرائت آن اشتباه پيش آمده است.

با توجه به اينكه وفات پيامبر (ص) در روز دوشنبه 28 صفر سال يازدهم هجرى قمرى مطابق 7 خرداد سال 11 ه.ش اتفاق افتاد بنابر گفته اول (75 روز) تاريخ وفات فاطمه (ع) 13 جمادى الاولى سال يازدهم ه.ق مطابق هفدهم مردادماه سال 11 هجرى شمسى و بنابر گفته دوم (95 روز) تاريخ 3 جمادى الاخر سال 11 ه.ق مطابق با ششم شهريور سال 11 هجرى شمى مى‏باشد البته گفته‏هاى ديگر در تاريخ وفات حضرت زهرا هست اما فاصله 75 روز يا 95 روز با نظر اهل بيت (ع) هماهنگ است از اين رو ما را با ديگر گفته‏ها كارى نيست. با توجه به قرائنى چند آنچه صحيح‏تر مى‏نمايد 95 روزاست. (40) .

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 8:39  توسط کاتب  |